افسانه ی سه برادر ، ورسیون!!! هیولای درون

وبلاگ داستان نویسی پاراگراف آبی این اواخر یه داستان گروهی گذاشته بود با نام افسانه ی سه برادر (نوشتن پایان داستانی از ابوالفضل زرویی نصر آباد) ، آبینه ی فلسفه های لاجوردی از نویسنده های اونجاست و داستان رو نوشته بود ، من هم دلم خواست انتهای خودم رو برای آبینه بنویسم. نوشتم و فرستادم و حالا با اجازه ی خودش برای شما هم میگذارمش. این چیزی که اینجا میخونید در واقع پایان منه برای این داستان. پایان اصلی داستان و لینک داستانهای نوشته شُده توسط اعضای پاراگراف آبی توی این پُست موجوده. اول داستان اصلی رو بخونید و بعد متن زیر رو. (البته اگه کلاً قصد خوندن دارید عرض کردم!)

پایان هیولای درون:

مرد که صحبت پسرانش را شنید،با خیال راحت دق کرد و مرد. پسر بزرگتر اول زنگ زد به یوری گاگارین ، پُرسید "آقا کُره چند؟" یوری هم نامردی نکرد عطارد رو باهاش معامله کرد و به صورت مجازی پولها پرداخت شد و سند زده شُد و یک سفینه از ایستگاه فضایی باینکور قزاقستان ویژژژژژژژژژژ (دقیقاًهمینجوری) رفت سمت عطارد که خُب چون یوری گاگارین گاومیش ، سیاره ای رو فروخت که زیادی به خورشید نزدیک بود ، الان از بقایای داداش بزرگتر (اگر هنوز بر اساس e=mc2 چیزی ازش باقی باشه) خبری در دست نیست. پسر وسطی رفت دختر شاه رو بگیره که به ناگاه صدایی طنین انداز شد با این مضمون "یه دختر دارم شاه نداره ، صورتی داره ماه نداره" داشت میپیچید اون طرفی که اون صدای پُر طنین ادامه داد "به کَس کسونش نمیدم ، به همه کسونش نمیدم" و باعث شُد داداش وسطی یه فحش "ک" دار با نوایی شبیه کَس کَسون حواله کنه و بره... این صحنه رو دختر شاه دید و به علت اهل ادب (یا به روایتی فوفول) بودن احساس انزجار کرد و وقتی پسر بهش رسید گفت آهای پسر مزرعه دار! داداش وسطی گفت جانم سرورم؟ و اون گفت: "بییییییییییییییییا دوری کنیم از هم". شاه هم که خیلی به آرامش دخترش بها میداد داد داداش وسطی رو تا جایی دورش کردن که از نوک دنیا پرت شد تو فضا (اون موقعها زمین گِرد نبود!!!) آخرین جایی که پسر وسطی دیده شده طرفهای قمر گالیله بوده!!! اما پسر سوم گفته بود میخوام پولم رو خرج اتینا کنم که باعث سوءتفاهم و مرگ پدر شد، در حالی که اون گفته بود میخواد پولش رو خرج اِتینا (etina به آذربایجانی یعنی اطلاع) کنه! بدبخت دوست داشته دانشمند بشه! مطلع باشه! اما با توجه به اینکه هر چی رو ما اطلاع داریم قبلا سربازانی گمنام اطلاع داشتن ، از وزارت اطلاعات اومدن سراغش و گفت تو اینهمه پول داری که معلوم نیست از کجا اومده، بابات هم که نیست یهو، بیا بریم پیش خودمون اتینا!!! که از سرنوشت این برادر هم خبری در دست نیست (حتی بیش از دو برادر دیگه بی خبر هستیم!!!)

نتیجه اینکه: یک! لطفا قبل از خرید کرات منظومه شمسی کاتالوگ آنها را با دقت بخوانید و از مسکونی بودن آن مطمئن شوید! دو! وقتی به پایتخت شاه رسیدید چشم چران نباشید و مودب باشید، ادب مثل ارائه ی بلیت نشانه ی شخصیت شماست مخصوصا هنگامی که قصد ترید کردن مخ دختر شاه را داشته باشید. سه! آدم باشید و عین آدم!!! به زبان آدمیزادی نسبت به علم و دانش ابراز علاقه کنید! در غیر این صورت عواقب با خودتان است! چهار! و از همه مهمتر... پدرتان که از دنیا رفت کانه یابو نرید سراغ اموالش! اول برید حصر وراثت که آخرش نیان از اطلاعات و اینا!!! پدرتونو یه بار دیگه در بیارن!

پ.ن 1: با این عدم استقبال خارق العاده از آهنگهایی که میگذارم ، فکر نکنم دیگه آهنگ جدیدی معرفی کنم!

پ.ن 2: رویکرد پاراگراف آبی به مقوله های داستان نویسی ، ادبیات ، نویسنده ، مدیریت ، دموکراسی ، نخبه گرایی ، اساسنامه و خیلی موضوع بی ربط دیگه جوریه که حال خواننده رو از همه ی مسائلی که ذکرشون رفت به هم بزنه و لا غیر!!!

پ.ن 3 (بعده ها نوشت!): بازنشر داستان در این پُست پاراگراف آبی.

/ 3 نظر / 8 بازدید
آنا

آهنگ معرفی کن نیو متال باشه البته! ((((((((:

elanor

آذری هم بلدی؟؟! [خنده] فوفول چیه؟؟! طرف بچه مثبت بوده مثل من [خنثی]