برای تو که چشمان زیبایی داری (یا) For The Rest Of My Life

زندگی میگذره ، یعنی ذات زندگی در گُذره! هر اتفاقی هر وقتی هر جوری بیفته توی جریان سیال و روون زندگی کمترین تغییری ایجاد نمیشه، خُب این خیلی خوبه! ولی بدی قضیه اینجاست که نوع بَشَر نه میتونه و نه - به اعتقاد من - صحیحه که مثل زندگی حرکت کنه؛ ما آدمها - اگه آدم باشیم - ترمز داریم ... بعضی جاها ، معدودی کَسان ، چندی از اتفاقات ما رو نگه میدارن، اون طعم شیرین و تلخ و شور و ترش و تند و ملس و گَس اتفاقهایی که میفته نگهمون میداره؛ خُب این هم خوبه تا جایی که اون اتفاق ها منفی نباشن! یا حداقل اگه منفی هستن نابود کننده نباشن... میدونی؟ همین نوع بامزه ی بَشر اتفقاً سر همین دسته اتفاقات خیلی ترمز قوی ای داره. میمونه ، محکم میمونه و آه میکِشه و افسوس و حسرت میخوره ، برای گذشته ، گذشته ای که گذشته! برای فرصتی که از دست رفته ، موقعیتی که خراب شُده ، آدمی که دیگه نیست ... آخ! کَسی که دیگه نیست! میدونم ... نگو ، میدونم! کَسی که دیگه نیست معمولاً خود زندگیِ آدم بوده، تنیده در هم بودن ، اصلاً همدیگه بودن! و نبودنش نبودن یه چیز خارجی نیست ، نبودن خودته!

این نوعِ مظلوم بشر ، این انسان حیوونکی! میمونه و نمیشه تکونش داد ، نمیشه آوردش بیرون و گفت فکر نکن ، غُصه نخور ، ناراحت نباش ، اشک نریز ، شاد باش... نمیشه! انسان "خاطره باز"ه و وای از خاطرات! وای از یاد گذشته...

ولی نظر من - اگه مهم باشه - اینه که حیفه آدم بمونه ، حیفه آدم تلف شه ، حیفه گذشته ی هر چند خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی تلخ آدم حالِ با ارزششو تباه کنه... حیفه آدم آینده اش از هم بپاشه چون گذشته اش پاشیده... خودم میدونم حرفهام آرمانیه، اصلاً چه اشکالی داره آرمانی فکر کنیم؟ شاید اینجوری یه چیزی عوض شه.

فکر کُن ، غصه بخور ، ناراحت شو ، اشک بریز ، بیخودی و تقلبی هم شاد نباش! ولی نمون ، نمون توی اون روز یا شب لعنتی که تکونت داده ، یادِش رو نگه دار پیش خودت اما ... حرکت کُن!

بهت که گفتم چشمهات وقتی گریه میکنی بی نهایت قشنگ میشن ولی من ترجیح میدم یه جفت چشم معمولی شاد ببینم!

چشمهای قشنگی داری ، بهشون حال خوب هدیه بده!

 

پ.ن 1: به به به به به به! چه خبر از این طرفها؟ یاد ما کردید! اینو گوش کنیم:

Maher Zain - For The Rest Of My Life

/ 9 نظر / 16 بازدید
سارا

همیشه باید جلو و جلو تر رفت :)

jewels!

جا داره بابت جمله آخر ترورش کنیم بچه ها؟:‏|‏

فریماه

یه دوستی دارم که باید اینا رو بهش گفت.ولی خب دیگران گفتن رو تاثیر نداره....

elanor

الان سوالی که ذهنمو درگیر کرده اینه که چرا تو آرشیوت کماکان اسفند 92 بالاست و فروردین 93 ای وجود نداره؟! :|

توکا

ببین واسه آدم حواس نمی مونه وقتی شونصد تا زبونه و تب و ویندو رو باز می کنه می خواستم واسه تو کامنت بزارم اشتباها واسه جولیک گذاشتم:| اینم از کامنتم:آدم مگه میشه هر روز و هر دقیقه ازین حرف های امیدوار کننده وبه قول خود شما آرمانی با خودش نزنه و یا فکر نکنه و یا به قول معروف تحت جو سال نو یک سری تصمیمات کبری هم در این راستا نگیره....ولی عمل کردن به این تصمیمات کبری اراده ی فولادین می خواهد!!! بنده که شخصا همیشه در حد همین تفکرات و اتخاذ تصمیمات کبری پیش رفتم ، نه بیشتر!!!

توکا

خوب همون انجام دادنش همون دیگه به گذشته ها فک نکردنش اینکه زندگی فقط توی حال ِ همینا خیلی سخته!!! چون قراره یه طرز فکر رو عوض کنی چیزایی که همیشه توی ذهنت هست رو عوض کنی .... من هیچ وقت نتونستم... مگر خود همون گذشت زمان زخم های گذشته رو التیام بخشید تا بالاخره کمرنگ بشن وگرنه یک روز یک هفته یا یک ماه یا حتی 6ماه بعد از یه حادثه ِ تلخ خیلی سخته که بگی گذشته ها گذشته و زندگی مهمش ازین به بعده....

گل گیسو

با اعتماد به نفس تمام میدونم که این پستت واسه منه ممنونم که به یادمی کلی خوشحال شدم دیدمت ... . یه قولی دادی که واسه فکرای مریضم کمکم کنی هنوز سر قولت هستی ؟

مادام

ممنونم هولدن عزیز ممنون.خعلی هم ب موقع بود....کاش میتوانستم بیشتر برایت بنویسم.ممنون عزیز.