داستان اولین کسی که من نیستم ولی اینجا نوشت...

نقل این حرفا نیست که یارو یه گوش تازه واسه وراجی هاش پیدا کرده باشه...

نه...

اما وقتی حرف از حال میشه، یه نفس عمیق می کشی...یه پلک طولانی می زنی...همه ی بغضاتو به سمت روده ی بزرگت راهنمایی می کنی...کلی هم زور می زنی که کنج لباتو با کلی التماس یه ذره بکشی بالا و بگی: خوووووبم...

اینو که می گی یخ میکنی...درست مثه...مثه همین چالش جدیدی که مد شده...انگار روو سرت...

کاشکی آدما موقع دیدن هم دیگه فقط به هم سلام می کردن...کاشکی حتی سلام هم نمی کردن...کاشکی درد نبود اصن...

آره...خودمم از این همه (به قول سینمایی ها) سیاه نمایی ها که توو کلماتم داره وول می خوره خسته شدم...من نه آدم نا امیدی ام نه آدم غمگینی...ولی وقتی هر روز صبح از خواب که بیدار می شی، همه ی تلاشتو می کنی یه روز خوشحال داشته باشی ولی هیچ اتفاقی نمی افته...

شایدم به قول حافظ: غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل- شاید که چو وا بینی، خیر تو در این باشد

بالاخره یه روزی هم اونجوری که ما می خوایم میچرخه...

پ.ن: قرار نبود این متن اینقدر افسرده باشه، ولی وقتی توو وبلاگ یه روانشناس داری یه چیزی می نویسی، یه اختلال روانی خفیف، از یه جاییش میزنه بیرون دیگه خب...

اینجا رو دوست دارم، دلم می خواد بازم باشم اینجا، البته اگه شما بخواید...

 

عزت زیاد

شهاب

/ 8 نظر / 17 بازدید
امیدسرگردان

یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او پر ز لیلا شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای نشتر عشقش به جانم می زنی دردم از لیلاست آنم می زنی خسته ام زین عشق، دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو … من نیستم گفت: ای دیوانه لیلایت منم در رگ پنهان و پیدایت منم سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یک جا باختم کردمت آوارهء صحرا نشد گفتم عاقل می شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا بر نیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سر میزنی در حریم خانه ام در میزنی حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بیقرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

elanor

سلام عرض شد:) خوش اومدین. سبک جدید رو هم به هولدن تبریک میگم :دی

یک ذهن پریشان

پس چی که میخوایم ! چرا نخوایم ؟؟؟

عسل بهاری

کی به کیه دقیقا الان؟؟ًً[سوال][متفکر]

زویا

آقا من اینجا یه کامنت گذاشته بودم، نسبتا بلند. در مورد چند تا از پستات. نیومده آیا؟ اگه نیومده برم فکر کنم ببینم چیچی نوشتم دوباره بنویسم [شرمنده]

زویا

ای بمیره این پرشین که کامنتمو قورت داد :دی یکیش این بود که یعنی زین پس قراره افرادی باشن که تو نیستن اما اینجا مینویسن آیا؟ :) جالب میشه اگه البته خودت غالب باشی. دوم این کهفکر کنم گفته بودم که دی اس ام 4 رو هم بگیر حالا ضرر نداره داشته باشی. حتی مقایسه اش هم خالی از لطف نیست هرچند چندتامقاله هستن که مقایسه خوبی کردن 4 و 5 رو. اونارو هم میشه خوند. آدم حس مشرف بودن کامل به جفتشون رو پیدا میکنه [زبان] کلاس داره اصن [نیشخند] سوم این که این گنجی و پسرش هم هر روز یه داستانی دارن :) من البته با این مدل ترجمه گنجی که اصطلاحاتو خودشونو میذاره موافقم اما به شرطی که مثلا پاورقی یا جایی بگه که اینو توی کتابای دیگه مثلا فلان و بهمان ترجمه کردن تا آدم بدونه چی به چیه. ایهین! چهارم این که نوشته بودم که من تعصبی روی دانشگاه و خوابگاه کارشناسیم (علامه) ندارم. ازش بدم میاد با اون جو مزخرفش. اما دوره کارشناسیمو چرا! عاشقشم! استادا رو هم دوست دارم البته ها! به نظرم نوع تجربه، باعث حس مثبت میشه. و من اصن دوسش نداشتم و ندارم و نخواهم داشت :دی هیچی دیگه اینا مختصر شده همون کامنته بود :)

زویا

لینکشون رو ندارم. یکیشون به فارسیه که درواقع ترجمه یکی از همون مقالات لاتینه. ترجمه محمد درهرج. اسم مقاله هم «راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی- ویرایش پنجم» هست. سرچ بکنی حتما هست. اینجا هم هست http://acpsy.blogfa.com/post-611.aspx توی آکادمی روانشناسی بالینی عضوی؟ اونجا هم یادمه بچه ها چندتا مطللب در موردش گذاشته بودن. اگه عضو نیستی عضو شو حتما. خوبه. یه جیمیل میخواد فقط و امکان سوال پرسیدن یا بحث بین بچه ها و چیزای دیگه اونجا هست.