داستان کسی که در زمان دیگری از خواب بیدار شُد

اولین چیز لازم برای نوشتن داستانی که توش "یه نفر توی یه زمان دیگه از خواب بیدار بشه" اینه که اون نفر دقیقاً توی چه زمانی به خواب رفته؟ خیلی مهمه که قراره بروتوس رو بیاری توی قرن 21 یا استیو جابز رو ببری قرن منفی سه میلادی. نکته مهمتر از اون اینه که فرقی نداره کی بره کجا ، یقیناً سفر کننده اینقدری وحشت میکنه که یا یه بلایی سر خودش میاره یا یه گوشه قایم میشه تا بالاخره بمیره، این که یارو شروع کنه به کنکاش کردن و تغییر دادن اون دوران فقط مال این فیلمهاییه که توش یه "دنزل واشنگتنـ"ـی ، یه "آرنولد"ی چیزی بازی میکنه و خیلی ویرش گرفته یه چیزی رو عوض کنه یا نجات بده! اصلا مسئله خیلی مهمتر اینه که نویسنده دوست داره این داستان رو بنویسه یا نه؟ مسلماً من آیزاک آسیموف یا ژول ورن نیستم که بخوام براتون از این داستانهای دور همی "آقاهه به دوران دیگری می رود" بنویسم و شروع کنم پول پارو کردن و معشوق دخترهای دبیرستانی با صورت پر جوش بشم، چون در واقع جای من ته یه کافه ی نمور با ادا و اطورا روشنفکری و تفکر در مورد سرنوشت غایی بشریته تا بالاخره بتونم از زیر این همه ریا و ادا یه داستان در بیارم، تا بعد اونی که اون طرف کافه ی نمور نشسته بره داستانم رو بخونه و شروع کنه یه سری مهمل آت و آشغال زیر پوستی از توش در بیاره که هیچکدوم به لعنت خدا نمیرزه؛ و ایضاً نهایتاً خیلی از دخترای آلامُد که سیگار فیلتر قرمز میکشن و خیلی متفاوت نما هستن عاشقم میشن که خُب از موضوع بحثمون خارجه بگم چه جوری باهاشون رفتار میکنم در مجموع... میگفتم، پس من آیزاک آسیموف نیستم براتون تخیلی بنویسم. حالا اگر فرض کنیم مجله ی ادبی کوفت و زهر مار بابت این چرندیات علمی و تخیلی پول خوبی میده موضوع مهم بعدی نوشتن خود داستانه، خب من یه آدم پخمه دارم که قراره بره توی یه دورانی یه اتفاقی براش بیفته، اسمش مثلا باستین باشه، هان؟ این باستین شب میخوابه و صبح با صدای گلوله از خواب بلند میشه، همینجور که هنوز پاچه های شلوارش از ترس داره چکه میکنه یکی میاد تو و میگه "صبح بخیر سرهنگ!" و باستین ما هم هی دور و برش رو نگاه میکنه که ببینه این سرهنگ کجاست؟ خُب مسلمه موقعیت برای اونی که هر روز به سرهنگ صبح بخیر میگه خیلی فرق داره با اونی که برای اولین بار "صبح بخیر سرهنگ" رو میشنوه، پس اون یارو بعد چاق سلامتی اول صبحش ادامه میده که "دو تا از نیروها پشت در آماده ان که برای جلسه ای مهم ببرنتون شرفیابی پیشوا" و بعد همینطور که از شدت مشنگی امروز سرهنگ تعجب کرده میره بیرون. احتمالاً بیرون به دو تا سربازه هم میگه که "سرهنگ مست و خراب میزنه، بپایین پیشوا اعدامش نکنه"... خب حالا باستین به نظرتون بلند میشه لباسهای نظامی ای که نمیدونه چیه و کجاست رو به شیوه ای که نمیدونه چطوریه توی زمانی که نمیدونه کِی هست و توی مکانی که نمیدونه کجا هست خیلی شیک میپوشه و میره بیرون و به سربازها میگه "اوه! من رو ببرید نزد پیشوا"؟ خُب نه! ما الان یه باستین احمق داریم که هنوز شلوارش زرده، نهایت کاری که میکُنه اینه که داد میزنه "سرباز! بیا داخل" بعد که اون دو تا سرباز اومدن دم دستی ترین بهونه ممکن رو میاره "من دیشب یه کم زیاده روی کرده بودم، آماده ام کنین تا برم پیش پیشوا" خوشبختانه باستین از طرفداران مجموعه "بازگشت به آینده است" و میدونه به هر کسی بگه از آینده اومده به یه جایی که فقط میدونه گذشته است؛ مسخره اش میکنن. خُب وقتی اونها رسماً لباساش رو تنش کردن و بُردنش ، ضربه ی بعدی داستان جاییه که باستین میفهمه پیشوا همون "هیتلر"ه، خُب مسلماً از احمقی مثل باستین بعید نیست که توقعش دیدن "پاپ ژان پل دوم" باشه، انگار نه  انگار لباس آلمانها توی جنگ جهانی دوم تنشه! خلاصه یحتمل هیتلر میاد و یه چیزایی به زبون آلمانی بلغور میکنه که معنیش میشه "میخوایم بریم روسیه رو فتح کنیم تا دنیا بیش از پیش به آقایی و سیادت ما پی ببره" و همه ی اونهایی که اونجان کف و سوت میزنن و از این قضایا، باز هیتلر یه سری چیز دیگه رو بیان میکنه که ترجمه اش میشه "حالا اگر کسی از سران ارتش مخالفتی یا نظری داره بیان کنه"، باسیتن که معلومه آلمانیه -که اگه نبود پس چه جوری این حرفها رو میفهمید- یهو از دهنش میپره که "مخالفم". خُب مسلماً بقیه ارتش نمیدونن که باستین از آینده اومده و میدونه اگه آلمان حمله کنه به روسیه در نهایت مغلوب کل قضیه جنگ جهانی دوم میشه، ولی باستین اینها رو میدونه. اون روح ملی گرای احمق آلمانیش بهش این اجازه رو میده که شجاع باشه و توی همهمه ای که کل ارتش آماده ان به خاطر حرف زدن روی حرف پیشوا سوراخ سوراخش کنن دلایل مخالفتش رو دونه به دونه بگه. احتمالاً مثل هر مورخ پیزوری دیگه ای از جریان شکست ناپلئون توی روسیه شروع میکنه و عُمده اتفاقاتی که توی هر بخش از نبرد با شوروی اتفاق میفته رو پیش بینی میکنه. بعدش هم مثلا به پیشوا پیشنهاد میده که به جای روسیه بره جاهای گرمتر دنیا رو ضمیمه پرونده کنه. خب اینجور جاها اول بحث پا میگیره و مثل هر داستان "یارو از این زمان میره اون زمان" دیگه ای در نهایت حرف "مسافر زمان" رو گوش میدن و مثلا میرن کل آفریقا رو میچسبونن به آلمان، بابت همین پیروزی ها هم سرهنگ "باستین کخ" به ریاست کل اس اس میرسه و آخرش نه تنها آلمان جنگ رو واگذار نمیکنه که تهش روسیه خودش دستی دستی تسلیم آلمانها میشه و قوم ژرمن کلهم دنیا رو میگیرن. باستین هم تا آخر عمرش به علت قدرت پیش بینی قویش از وقایع، دست راست هیتلر میمونه و برگشتن به زمان حال رو به آینده موکول میکنه و توی گذشته حال میکنه.

خب پس اگه من بخوام برای مجله کوفت و زهرمار که به خاطر یه داستان تخیلی کلی پول میده بنویسم، سرنوشت بشریت زیر و رو میشه! برای همینه که من هیچوقت نمیتونم برای این رقم مجلات بنویسم، زنگ میزنم دفتر مجله و به دبیر بخش داستانشون میگم "آقا! هیچ یارویی توی هیچ زمانی نمیخوابه و توی یه زمان دیگه بیدار بشه، منم از چیزی که اتفاق نمیفته نمینویسم، حتی اگه روزی هم اتفاق بیفته بهتره این اتفاق نیفته یا من اتفاق نندازمش! خداحافظ!"

آره، اینطوری بهتره...

 

با الهام از سبک روایت جی. دی. سلینجر در داستان "قلب یک داستان پاره پاره"

/ 28 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مگهان

قطعاً همین طوره ! فردا موقع برگشت از امتحان برنامه دارم بخرمش ! ای کاش دو سه مورد کتاب دیگه هم بگی بگیرم ! ناجور دلم کتاب خوندن می خواااد ! کتاااب ها ! کتاب واقعی نه این درس های چرت و پرتتت

مگهان

خیلی موافقم که به سن هست رمان خوندن . من دقیقاً می دونم که کتاب چشمهایش برام جالب بود . وقتی 18 سالم بود خوندم ! ولی یه جوری بودم گنگ بودم درباره ش . نمی دونستم باید خوشم بیاد ازش یا نه ! همون کتاب رو تو 22 سالگی دوباره خوندم نظرم در کل زمین تا آسمون فرق می کرد و همش حس می کردم من اون زمانم همیننن کتاب و خونده بودم ؟!؟!؟ یا یکی دیگه بود!!! تازه چشمهایش کتاب سنگینی هم نیست !

مگهان

دعوا نکن برادر :-)) ! چشممم الان می خونم لینک رو : )

ویرگول

منو میگیع؟! من گفتم همه ش فوش میداد فقط البته:| یکی دیگه بود؟:دی

البته اگه شما سن رو به درک ربط بدی دوست ۲۶ ساله من همین الانشم اندازه خواهر من کتابو نمیفهمه حالا نه این خواهرم خیلی بفهمه ها! صرفا مقایسه‌شون میکنم

نیمه سیب سقراطی

خوندن این نوع زاویه دید رو می پسندم ... یه جور خودگویه ست انگار ... فکر کنم از سلینجر بدم نیاد ، بهتره برم چندتا از کتاباشو بخونم ...

نیمه سیب سقراطی

اگه منظورتون این لینکی که گذاشتین برای من باز نمیشه :/ میشه برام کامنتش کنین ؟؟؟ البته بلاگفا کامنتای لینک دار رو میخوره ! پس اگه لطف کردین 2-3 تا اسپیس هم وسطش بزنین که بلاگفا تشخیص نده آدرس [نیشخند]

ویرگول

خب من هنوزم حس می کنم فقط داشت فوش میداد:| هفته ای یه بار آدمو نمی کشه بیشتر متحول کننده بود برا من! جامعه آمریکا رو نمیدونم حالا:دی

نه! خب این دوست من جزو پنج درصد خنگ نیست (یعنی امیدوارم نباشه) خودش که میگه کتاب هایی که این سبکین خوشش نمیاد خواهر من هم صرفا از دوستم بیشتر کتابو میفهمه (در حالت عادی خیلیم نفهمه :)) ) ولی خب من کاملا متوجه شدم و میتونم بگم قانع شدم! بله به سنه! این دو تا پدیده افتاده‌ن بغل دست من باعث میشن نتیجه هام اشتباه بشه

توكا

اصننن حسش نيست برم ادامه ببينم داستان از چه قراره[خمیازه]