اندر احوالات...

عزیزان! دوستان! باور بنمایید هیچ خبر و ایده و مفهومی برای نوشتن به سراغم نمی آید! من را عفو بفرمایید!

حالا تا اون موقع... شاعر میفرماید:

هیچ ترتیبی و آدابی مجوی ... هر چه میخواهد دل تنگت بگوی

که البته شاعر غلط کرده میفرماید!!! من شاید بخوام بگویم ای شاعر، زن شما فیلان و بیسار! آیا درست میگویم؟ خیر!!! وقاحت تا به کجا!!! والله! شاعر هم شاعر های قدیم*.

پس ترتیب و آداب مناسبی بجویید و هر چه هم دل تنگتان میخواهد نگویید، بعضی چیزهای عمومی کفایت میکند که عرض بنمایید! با رعایت این اصول علی الحساب صحبت نمایید تا من پست بنویسم...

*منظور شاعرهای قدیمی تر از شاعر بی شُعور نامبُرده میباشد! اه اه اه! او هم شاعر شده است؟ به شاعر های مودب تر بگرَوید!!! والله به خدا!

/ 46 نظر / 50 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خورشید

سلام عاقا خواستم به جمع ناطور دشت خوانها بپیوندم رفتم کتابخونه کتابدار گفت داریم ولی بردن پس نیاوردن پس به این نتیجه رسیدم ناطور دشت بی ناطور دشت یه کتاب به باحالی همین ناطور دشت معرفی کن میدونم قبلا در موردش پست نوشتی ولی رگ شیرازیم گرفته حال ندارم بگردم دنبال اون پست فقط اسم کتاب کافیه مردی که میخندد ویکتور هوگو رو میخونم عالیه تموم شد پرنده خارزار کالین مک کالو رو شروع میکنم ببینم چطوره ؟ اینم معرفی کتاب امروز واینکه منم بنا به دلایلی در مورد رمان خوندن وکتابای خارجی کم کم دارم باها همسو میشم

خورشید

الزایمر گرفتم باز یادم رفت [نیشخند] بذارم امان از پیری [نیشخند]

غزاله

به جون اتاق بغلی، هر چه دل باریکمان خواست گفتیم.....فکر نمیکنی دیگه نوبت شماست مستر؟؟؟؟؟چیزی تو دل باریک شما نیست بگی؟؟؟؟

دکمه

سلام. جالبه با اکثر دوستام دوستی با من دوست نیستی. شده قضیه ی دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشی؟ هههههههه خسته شدماااا بهله هر چیزی رو نباید نوشت مگر، پیش کسی باشی که هر چی بگی هم نو پرابلم باشه :))))

آقای دنتیست

خخخخ. من ریاضیاتم ضعیفه :)) بسیار خب! امیدوارم ۲۸سالگیت پر از موفقیت های معرکه باشه ;)

هولدن کالفیلد

ای وای Elanor خاک بر سرم![خنثی] جواب کامنتت رو دادم، غلط املایی داشت، اومدم جواب رو حذف کنم کمپلت زدم کامنتت رو نابود کردم[خنثی] ببخشید!

خورشید

هولدن اقا رو که نمیشناسم ولی جمع من وشما واقا تصورش کردم ویه نقاشی ازش کشیدم امیدوارم سلینجر منو ببخشه که نقاشیش به همه چی شبیه شد جز خودش اونم تو یه غار پر از شکلکایی که انسانهای عصر حجر کشیده بودن کاش میشد تصورات ذهنیمو از غارت ببینی [نیشخند]

خورشید

حالا بخند بذار نقاشی خودتو ببینی من که تو عمرم هیولا ندیدم ولی میدونی مثل چی تصورت کردم مثل کارتونای سیندرلا میندرلا هست که طلسمشون میکنن بعد به یه جک وجونور تبدیل میشن اون مدلی جادوگره طلسمت کرده شدی مثل گرگور سامسا البته اون کامل سوسک بود هولدن هیولا نیمه انسان نیمه سوسکه تو نقاشیم رفیق شفیقتم یه دختر کوچولوی 5 ساله است که تنها ادمیزادیه که واقعا دوستت داره وعالیجانب سلینجر هم یه پیرمرد درب وداغونه که تر جیح داده اخر عمری تارک دنیا بشه و به غار تو پناه اورده وبطور اتفاقی باهات اشنا شده وباهم رفیق و یار غار شدین بهم نخندیا اتفاقا عقلم سر جاشه حالم هم خوبه من از وبلاگ همه دوستان یه تصور وداستان دارم مثلا وبلاگ یکی شبیه اشپزخونه است یکی کتابخونه یکی خونه مادربزرگ دست خودم نیست نمیتونم تخیلمو کنترل کنم کل داستان هولدن هیولا وغارش تو ذهن من اینه البته خلاصه وار و تیتر وار وگرنه داستان بلندی با نقاشی های مختلفه[نیشخند]